گروه اجتماعی آذرانجمن/رعنا شکری؛ سکانس یک: زیر تازیانه آفتاب تابستان، در راستای کوچه، پسرکی تمام تلاشش را میکند که تا غروب آدامسهایش را بفروشد. دمپایی پلاستیکیاش پاره شده و آسفالت داغ، کف پایش را قلقلک میدهد. اما داغی غصه داروهای مادرش بیشتر از آسفالت او را میسوزاند.
وقتی به دنیا آمد نمیدانست که به خاطر حس خودخواهی پدر و مادرش پا به زمین گذاشته است. قربانی تفکر «مردم چی میگن»، زن و مردی که میخواستند ثابت کنند «نازا» و «اجاق کور» نیستند، شده بود.
سکانس دو
در میدان ساعت دخترکی اسفند دود شده را جلوی خودروها میچرخاند و چشمهای دودگرفتهاش به کَرَم رانندهها دوخته شده است. از پشت شیشه ماشین، کودکی برایش زبان درمیآورد. اوایل این شکلکها بدجور عصبانیاش میکرد اما حالا عادت کرده است.
به بساط منقل پدرش فکر میکند. وقتی متولد شد، بیچاره خبر نداشت برایش چه خوابی دیدهاند؛ میخواستند برای دوران پیری خودشان «عصای دست» داشته باشند.
سکانس سه
پاییز با هوای ابریاش خوشرقصی میکند. در گوشه و کنار بازار چند کودک بساط کردهاند.
یکی جوراب میفروشد اما پاهای خودش داخل جوراب سوراخ جا خوش کرده است. خدا خدا میکند قبل از آمدن مأموران شهرداری جورابها را بفروشد. به خواهر کوچکش قول کفش تازه داده است. بالاخره مرد هست و قول مردانهاش!
کنارش دختری که مدام دماغش را بالا میکشد، شال گردن و کلاه میفروشد. پدرش از دور او را میپاید و دشت اول را از او گرفته است و به او قول داده شب یلدا هندوانه بخرد.
طفلک شاید وقتی بزرگ شد معنی انگ «فرزند ناخواسته» را بداند. کاش از به دنیا آمدنش پشیمان نشود وقتی بفهمد که پدر و مادرش پیشگیری از بارداری را بلد نبودهاند و هر سال با تولد خواهر و برادرانش غافلگیر میشدند!
کنارش پسری یازده ساله چرت میزند. دیشب تا نزدیکیهای صبح داشت با پدرش ضایعات جمع میکرد. شانههایش درد میکند ولی به روی خودش نمیآورد. برای دوستانش با افتخار تعریف کرده که آنقدر قوی هست که تا کمر درون سطل زباله خم میشود. حتی چند بار سوزن سرنگهای آلوده داخل زبالهها در انگشتش فرو رفته ولی دردش نگرفته است!
در حاشیه این شهر، پسری پشت دار قالی نشسته است. کمرش درد میگیرد اما مادرش گفته که زود عادت میکند. از بیرون صدای خنده دوستش میآید که با پدرش ماشین میشویند. دلش میخواهد جای دوستش باشد اما زود عذاب وجدان میگیرد. او حق ندارد به چیزهای دیگر فکر کند.
باید زود قالی را تمام کنند و بفروشند تا اجارههای عقبافتاده را تسویه کنند. هنوز صدای آبروریزی صاحبخانه در گوشش زنگ میخورد.
راستی مگر الان مهرماه نیست؟ چرا این بچهها پشت نیمکت، شیطنت نمیکنند؟ اصلاً آیا فرصتی برای بازی دارند؟ آیا نگرانیهایشان بابت بزرگترها اجازه میدهد که به رویاهایشان فکر کنند؟
با یک وعده غذای گرم خیریهها شاید شکمشان سیر شود اما روح و روانشان را چطور میشود سیر کرد؟ ذهنشان در کجا سیر میکند؟ چند نفرشان برای پدر و مادر، پدر و مادری میکنند؟
کودکان معصومانهترین موجودات آفرینش هستند. بیخبر از همه چیز و همه جا به این دنیا میآیند. نه در انتخاب خانواده و جامعه دخالت کردهاند و نه حق اعتراض دارند. تسلیم و ناتوان هستند و تشنه حمایت و تربیت خانوادهاند.
بچهها مسئول ندانمکاری بزرگترها نیستند. آنها در دنیای پر از تضاد بزرگترها زود گم میشوند. آنها نانآور نیستند و تعهدی در برابر خوابزدگی پدر و مادر و جامعه ندارند.
اگر قرار است سرنوشت این شهر در دست همین کودکان باشد، پس باید دنیای امروزشان پر از آرامش، شادی و سلامتی روان و جسم باشد.
چه خوب میشد اگر بچهها صرفاً از روی علاقه و تفریح و با کمک بزرگترها و نه از روی اجبار، کاری انجام دهند.
فرزندآوری، اگر همراه با فرزندپروری باشد، یکی از شیرینترین حسهای دنیاست. ظاهراً در این زمینه، نیاز به حمایت دولت و آموزش خانوادههاست؛ بهخصوص خانوادههای درگیر اعتیاد و زیر خط فقر.
خوشبختانه در تبریز نهادها و سازمانهای حمایت از حقوق کودکان فعال هستند و آمار کودکان کار در تبریز نسبت به شهرهای دیگر کمتر است، اما حتی آمار پایین برای شهری مثل تبریز نیز جای تأمل دارد.
سهم کودکان از خانواده و جامعه، تربیت درست، حمایت، مراقبت، تحصیل و آغوشی امن است؛ آغوشی که بوی امنیت بدهد.
و در نهایت؛ حق هیچ کودکی کار، جبر، فقر، ترک تحصیل، ترس، نگرانی، جنگ، جدایی و تحقیر نیست.
باید این جمله را هزار بار خواند:
«ای کاش پیش از تولد هر کودک، صلاحیت پدر و مادر بودن سنجیده میشد..»
روز جهانی مبارزه با کار کودکان










دیدگاهتان را بنویسید